تبليغاتX
من خودمم

من خودمم

خودمونی


 

به نام پروردگاری که عشق را آفرید تا زنده بمانیم

سلام دوستان عزیز ممنون از نظراتتون

 


چه قشنگه وقتی آدم قلبش داره واسه یکی میزنه که خودش خبر نداره واز اون قشنگتر اینه که بعد از یه مدت اون ضربان قلب تقسیم بر دو بشه یعنی به جای 2 تا یکی بزنه..وقشنگتر از اون اینه که یه روز همین ضربانهای نیمه ناتموم دیگه نزنه
اون وقته که مردم یادشون می افته که فلانی چرا قلبش نا مرتب کار میکرد
واینجاست که من میگم علتش رومن میدونم...وقتی قلبت داره واسه یکی میزنه که یه روز تو رو میخواد ویه روز تنهات میزاره این ضربانها سر درگم میشن ونمیدونن که آیا ادامه بدن یا نه وهمینه که نامرتب میشن
ولی وقتی کم کم می فهمن که اونی که عمری براش خودشون رو به حرکت درآوردن تا بهشون بگن ضربان قلب فلانی داره واسه فلانی میزنه دیگه داره تنهاشون میزاره اون وقته که از کاری که کردن پشیمون میشن وتصمیم میگیرن دیگه هیچ وقت نزنن
آخه میدونین دل قلب خیلی نازکه..زود میشکنه...ضربان کوچولوها هم که این وسط باید به آتیش قلب بسوزن
اینا رو گفتم تا بهتون بگم که ضربانهای قلب منم  دارن به حقیقتی که ماهها چشمشون رو روش بسته بودن پی میبرن..اونا هم تصمیم گرفتن دیگه نزنن...راستش دیگه تحمل نامردی رو ندارن

 

 تنها تر از همیشه


 

زندگی ما مثل این داستانه فقط آخرش فرق داره تو زندگی ما وقتی دیگه نتونی به کسی کمک کنی ازت متنفر میشن نمیفهمنت و تو رو دور میندازن کمکایی که کردیو نمیبینن و بهت توهین میکنن و درست زمانی که بهشون نیاز داری رهات میکنن این دنیای ماست.حقیقت اینه کاش آخر زندگی اکثر ما مثل این داستان بود ولی آدمایی هستن که نه قلب دارن نه احساس و فقط به آینده خودشون فکر میکنن تو این راه از هر وسیله ای استفاده میکنن پس همیشه تو انتخاب دوست دقت کنیم.

                        تلخ

 


                                    تنها

روزی از میان جاده ای اتومبیلی گران قیمت عبور میکرد دخترکی فقیرسنگی به شیشه ماشین زد.صاحب ماشین پیاده شد و دخترک رازد و گفت چرا این کار را کردی دخترک با چشمانی گریان و صدایی لرزان گفت:من از قصد سنگ را به ماشین شما زدم.مرد با عصبانیت پرسید چرا؟دخترک گفت:آن سو را ببین آن پسر فلج که از روی صندلی چرخدارش افتاده برادرمن است تنهایی نتوانستم او را بلند کنم و بشانم به هر کس التماس کردم جوابم را نداد بی اهمیت از کنارم گذشت.برای همین با این سنگ به ماشینتان زدم تا پیاده شویدو به من کمک کنید من خیلی تنهام.

مرد که بسیار دل شکسته شد کمکش کرد تا برادرش را بلند کند و او را بوسید و رفت.


 

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
مثل روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم، روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بزارم برای فردا
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تورو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

  

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

 
 
 

 

 


 

 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟


 
 

چشمانم به چشمانش گره خورده بود که رفت

قـلبــــــــم به وجودش خو گرفته بود که رفت

 

در دل اگرچه همیـــــشه دوست می داشتمش

راضی به مرگ اقاقــــــــــی ها بود که رفت

 

اصـــــلاً انتظـــار چنیــــــن کاری را نداشتم

حتـــــــماً دلش جای دیـــــگری بود که رفت

 

من برای همـــــــه چیز آمـــــاده بودم اما او

قـــــادر به شکســــت خوردن نبود که رفت

 

بلکه از دنیــــــــا دلش گرفتـــــــه بود شاید

وارد دنیـــــــای دیــــــگر شده بود که رفت

 

دیدم از همیــــــشه رنجور و خسته تر شده

کینــــــه از عالم به دل گرفته بود که رفت

 

هرگـــــز از او نپرسیــــــــده بودم که چرا

راه را بــــــر من ســـد کرده بود که رفت

 

فرصـــت برای هــــر دوی ما کم بود اما

تمام ثانیــــــه ها را رد کرده بود که رفت

 

حروف اول هر مصرع را کنارهم میچینم

جمله زیباییـست:چقدر احمق بود که رفت!


عشق دستمال کاغذی به اشک
 
 
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.
 
 

 


 
یه شب که توی خواب بودم           
از این عالم جدا بودم                           

به فکر عشقی نبودم                                  

راحت بودم رها بودم                   

تو اومدی تو زندگیم                              

گفتی میخوام با تو باشم                               

گفتی میخوام کنار تو از ادما جدا باشم        

گفتم نمیتونه دلم    گفتی منم مثل توام             از ادما خسته شدم                   

دنبال راه چاره ام    گفتی چاره ام تویی   مرهم زخم من تویی

میدونستم که تو هم مثل همه ی ادمها قلبمو تنها میذاری

شایدم مثل همه غم روی غمهام بذاری  

ولی بازم نمیدونم که چی شد؟

نمی دونم که چی شد؟

یه هو شدی عزیزم   تا به خودم اومدم  دیدم برات میمیرم

حالا که عاشقت شدم پشتم خالی میکنی؟

رفتی حالا حق دلو از کی باید بگیرم؟                   

حالا که دیونتم تنهام میذاری؟ این رسمش؟              

مگه نا مسلمونی خدا نداری؟ این رسمش؟              

یه کمی که فکر کنی میبینی جز من نداری              

اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار              

میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار                    

تو گریه های زارو زار  سپردمت به روزگار          

این از خودم گذشتن پای خاطر خواهیم بذار.

{شعری از مهرداد}
 
 

 


 

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به داغ جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستوجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

     

               

چشمک

 یادش بخیر آن شب خوش که نوشیدم از دست تو جامی

زآن شب دگر بی خبر گشتی از عاشق بی سرانجامی

بعد از آن شب دگر مستم و بیخبر من نیارم به لب غیر نامت کلامی

تو هم یاد ما کن گهی با سلام و پیامی

ازآن شب چه ها کشیده ام ،خدا کند تو هم بدانی

به جز رنج و غم ندیده ام ،خدا کند تو هم بدانی

یار کسی شو که قدرت بداند خاک رهت را به مژگان نشاند

یادش بخیر آن شب خوش که نوشیدم از دست تو جامی....


نوشته شده در 24 Nov 2010ساعت 12:39 PM توسط اکبر| |
 
 
با من بیا
 
 
ندیدی هیچ وقت ندیدی........

   اشکهایم خود به خود سرازیر می شوند

                 چقدر دوری چقدر دور..

                         این روزها چقدر عشقمان سرد شده است

                            فندک داری؟؟؟!!!!!!!!  


شرمسارم
دلتنگ توام
بسيار
و بسيار خجلم از اين بسيار
مي دانم که مي داني
و افسوس نمي دانم که با مني يا در گريز از من
شرمسارم از اصرار دلم
پافشاري عاشقانه ام
اي کاش فرصتي باشد
اي کاش


      

....  مبارک

نوشته شده در 17 Mar 2010ساعت 9:20 PM توسط اکبر| |

 

 

                              شرمسارم                             
دلتنگ توام
بسيار
و بسيار خجلم از اين بسيار
مي دانم که مي داني
و افسوس نمي دانم که با مني يا در گريز از من
شرمسارم از اصرار دلم
پافشاري عاشقانه ام
اي کاش فرصتي باشد
اي کاش

  .................//./../.


  
نوشته شده در 15 Mar 2010ساعت 8:48 PM توسط اکبر| |

 

  :: خدای من

 

خداي من خدايي است سراسر مهر و لطف و عطوفت.
 خدايي که جلاد و زورگو و همه روزه در حال عذاب کردن من نيست.
 خدايي که خطاهايم را ناديده مي گيرد و به من فرصت خطا کردن و يافتن راه درست را مي دهد.
خداي من خود را در مسجد و کليسا و مکه و مدينه و آسمان و زمين ، گرفتار نکرده .
همه جا هست .
 از من نمي خواهد که براي گپ زدن با او به مسجد بروم.
هر گاه که لب به سخن گفتن باز مي کنم گوش مي کند و جوابم را مي دهد.
خداي من در کوچه و خيابان و خانه با من است.
خداي من عرب و فارس و ترک و انگليسي زبان نيست.
 خداي من با هر بنده اي به زبان همان بنده سخن مي گويد
خداي من نيازي به واسطه ندارد.
 واسطه اي اگر هست براي کمک به بندگانش فرستاده نه براي بستن دست خود.
 ذره اي شک ندارم که واسطه هايش از او مهربان تر نيستند.
واسطه هايش(که بندگان خوب او هستند) در برابر او عددي نيستند.
 اما ... اما او نيازي به واسطه ندارد.
من بي واسطه با او سخن مي گويم و از او کمک مي گيرم.
خداي من مرا بسيار دوست دارد و بارها دوستي اش را به من نشان داده.
 او به من گفته که دوستت دارم حتي اگر تو مرا دوست نداشته باشي و با من بد کني.
 کمکت مي کنم حتي اگر کمک نخواهي .
دستت را مي گيرم حتي اگر آن را به سويم نگيري.
 راست مي گويد ... دستم را مي گيرد و مرا با خود به اين سو و آن سو به تفريح مي برد.
 وقتي شيطنت مي کنم و دستم را مي کشم و از دستش فرار مي کنم
خيلي دوام نمي آورم ... چيزي نگذشته احساس تنهايي مي کنم : خدايا کجايي؟
 کمکم کن... و خدا دستم را مي گيرد و سرم را نوازش مي کند.
به روي خودش هم نمي آورد... لبخندي هم مي زند!
مي گويد هر وقت مرا گم کردي نگران نباش مواظبت هستم.
و خداي من همواره در کنار من و با من است
 با او شوخي مي کنم و حرف مي زنم .
از او خواهش مي کنم و گاه و بيگاه بر سرش فرياد هم مي زنم .
فرياد مي زنم و اعتراض مي کنم چون مي دانم او هيچگاه از کوره در نمي رود.
 خداي من دوست من همنشين من و ياور من است ...

نوشته شده در 11 Mar 2010ساعت 5:56 PM توسط اکبر| |
 

به کجا چنین شتابان


باز هم شب شده است

باز هم پنجره تنهايي دست لرزان مرا مي طلبد
 
همه جا تاريک است
 
 نور چشمک زن اندوه مرا مي خواند

و سکوت !
 
ياور هر شب تنهايي من

باز بر حال دلم مي گريد
 
من که يک عمر در انديشه بي همسفري

زائر پهنه خاموش دل خود بودم

من پرستوي مهاجر بودم
 
هر کجا بال گشودم شب بود

من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم

هر چه آواز رهايي خواندم
 
اشک حسرت شد و از سرخي چشمم نچکيد
 
همه در پنجره ام ماند که ماند

چه غريبي سخت است

با چه کس شکوه کنم ؟

با چه کس فاش کنم ؟
 
رنج يک عمر مهاجر بودن

من ز بي همدردي

من زبي همسفري

با شب و پنجره ها همسفرم

من غريبم در راه

من سراپا همه اندوه و خزانم امشب

هديه ام را بپذير

هديه ام راز من است
 
راز يک عمر مهاجر بودن

راز بالي ز خمي

راز يک قلب ز جنس شيشه

که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است
 
هديه ام راز من است
 
باز هم شب شده است
نوشته شده در 10 Mar 2010ساعت 4:38 PM توسط اکبر| |

 

دیشب در لابه لای خاطراتم باز به اسمت رسیدم


و دوباره تمامیه خاطراتت را به یاد آوردم



شروع كردم به مرور خاطرات تلخ و شیرین ولی به


ناگاه به جایی رسیدم كه دیگر خبری از خاطره ای


شیرین نبودو هر خاطره تلخ تر از خاطره قبلی بود .



خاطرات را به انتها رساندم ولی به ناگاه به سیاهی


رسیدم و سكوتی وهم انگیز دیگر هیچ پیدا نبود .


در تاریكی به دنبال راه خروجی میگشتم و ناگهان


نوری در امتداد تاریكی از دور دستها نمایان شد به


سمت نور حركت كردم و همزمان نور وسعتش بیشتر


میشد تا از آسمان دستی آمدوگفت امید همیشه هست


به خودم آمدم اشك هایم سرازیر بود و لباس هایم


خیس خیس انگار كه ساعت ها زیر باران قدم زده ام.



نوشته شده در 8 Mar 2010ساعت 5:5 PM توسط اکبر| |

 

نميدانم...

دلم ميخواهد همينطور سنگين و رمان گونه برايت بگويم که ديگر نيستم...

ديگر نبودم...

مدتها پيش...

تو که مدتهاست رزهاي نقره اي را ميشناسي ، نبود من را مدتهاست ميان نوشته هايم يافته اي...

دلم ميخواهد برايت بنويسم...

همينطور سنگين و رمان گونه...

که ديگر نيستم...

دلم ميخواست ميتوانستم از آنچه تو ميخواستي بگويم...~

اما تو ميداني که من و تو ديگر در هم فدا شده ايم...

تو کيستي؟...

تويي که مدتهاست همنشين منهاي من بوده اي؟...

تو کيستي؟...

تويي که سالهاست پشت عينک آفتابيم پنهان شده اي...

به خاطر مي آوري؟...

مدتها در کنار رزهاي نقره اي برايت مينوشتم...

از هر آنچه در نگاهم پنهان بود و در دلم نهان...

عينک آفتابي...

درخت...

و همه ي بازيهاي بچه گانه اي که تو و من و علي ديوونه ي قصه مان بازي ميکرديم...

تو کيستي که تمام اين مدت من تنهايم را تنها و تنها با نامت مهمان کردي؟...

تويي که گم شده اي...

همراه همه ي آرزوهايم...

از همان روز اول...

از همان روز اول رزهاي نقره اي...

تو بودي...

و حال...

وقتي به پايان عمر رزهاي نقره اي رسيده ام ميخواهم بدانم کيستي...

هميشه در خاطرم خواهد ماند...

هميشه در خاطرم خواهي ماند...

ديگر برايم اهميتي ندارد که کيستي...

تمام رازهايت همراه همه رازهاي من خواهند مرد...

خواهند مرد...

روزي که با هم رز نقره اي را در آن گلدان کاشتيم ميدانستيم که نخواهيم ماند...

يادت است؟...

چه زود گذشت.

اما هميشه در خاطرم خواهي ماند...

تمام رازهايت همراه همه رازهاي من خواهند مرد...

تو...

من...

ديگر مهم نيست...

خواهيم مرد...

در کنار هم...

و باز هم کنار هم...

هميشه در خاطرم هست...


 


 

 

نوشته شده در 3 Mar 2010ساعت 7:33 PM توسط اکبر| |

 

سوي چشمانم را فرو کُش؛ مي توانم ببينمت!
گوش هايم را ببُر؛ مي توانم بشنومت،
و بي پا مي توانم به سويت بپويم،
و بي دهان نيز مي توانم بخوانمت..
بازوهايم را ببُر، تنگ در برت مي گيرم؛
با دلم، چنان که با دستانم،
قلبم را از تپيدن باز آر ، مغزم خواهد تپيد،
و اگر در مغزم آتش افکني
تو را در خونم با خود خواهم بُرد..
// راينر ماريا ريلکه


نوشته شده در 2 Mar 2010ساعت 6:40 PM توسط اکبر| |
 

امروز Repeat شده ام روی اين «سقف» ؛

 زندگیمو زیر این سقف ، با تو اندازه ميگيرم

گم ميشم تو معنی تو ، معنی تازه ميگيرم...

 

 

 عجب ........................... عجیب نیست  

خط خطی ها :

 

-          هيچ چيز سر ِ جاش نيست ؛ حتی خط خطی هام...

 

نوشته شده در 25 Feb 2010ساعت 6:37 PM توسط اکبر| |
 


 
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن !

رفتم ... رفتي ... رفت ...

ساکت مي شوم ، ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود

استاد داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده !

و من مي گويم : رفت ... رفت ... رفت ...

رفت و دلم شکست ...

غم رو دلم نشست ...

رفت و شاديم بمرد ...

 شور از دلم ببرد ...

رفت ... رفت ... رفت ...

و من مي خندم و ...به در خیره ام...


 

لاک پشت ها وقتی عاشق میشن تحمل درد عاشقی واسشون راحت تره !!!

 چون عشقشون آروم آروم  ترکشون میکنه...

 

نوشته شده در 24 Feb 2010ساعت 8:0 PM توسط اکبر| |